لغت نامه دهخدا
ملتج. [ م ُ ت َج ج ] ( ع ص ) بحر مواج. ( آنندراج ). دریای مواج که امواج آن درهم و آمیخته شده باشند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به التجاج شود.
ملتج. [ م ُ ت َج ج ] ( ع ص ) بحر مواج. ( آنندراج ). دریای مواج که امواج آن درهم و آمیخته شده باشند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به التجاج شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در بارگهت ملتجی شدم دادم بستان از سپهر هین
💡 این وفا هرکس ندارد خارجی است او و پیرش را بدوزخ ملتجی است
💡 کلک درایام بزم بگفته ات ملتجی تیغ بهنگام رزم بضربت امیدوار
💡 ریخت آبش را قضا بر خاک چون با شورشین بر زمین افتاد از زین ملتجی شد بر حسین
💡 آدم ار ملتجی به تو نشدی توبه او کجا قبول شدی