لغت نامه دهخدا
مقدوح. [ م َ ] ( ع ص ) مطعون. طعنه زده شده. که طعن و قدح بر آن وارد است. || مردود. غیر قابل قبول. ناموافق شرع: بر آن محضر خطوط ثبت کردند که مذهب اولاد مهدی مقدوح است. ( جهانگشای جوینی ).
مقدوح. [ م َ ] ( ع ص ) مطعون. طعنه زده شده. که طعن و قدح بر آن وارد است. || مردود. غیر قابل قبول. ناموافق شرع: بر آن محضر خطوط ثبت کردند که مذهب اولاد مهدی مقدوح است. ( جهانگشای جوینی ).
مطعون. طعنه زده شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تذكّر1- كلمه آل مانند كلمه اهل به ضمير اضافه مى شود وتوهم اختصاص اضافه آن به اسم ظاهر مقدوح است.
💡 2 چون ارسالرسول و انزال كتاب بر خداوند واجب نيست از اين رو به صورت شك بيان شده است. اينوجه مقدوح كه مبتنى بر انكار حسن و قبح عقلى است و مورد پذيرش اشاعره است برخى ازاشعريان متاخر، چونان متقدمان از اشاعره به آن اشاره كرده، مى گويد: گرچه محور شكچيز ديگر است ليكن همان طور كه بضاوى به آن پرداخت، مفاد آيه، عدم وجوبارسال رسول بر خداست. (1051) نقد مبناى اشعرى و تفكيك بين واجب عن الله وواجب على الله خارج از مبحث كنونى است و هرگز محور آيهمحل بحث، فتواى عدم وجوب ارسال رسول از طرف خداى سبحان نيست.