لغت نامه دهخدا
سبش.[ س َ ب ِ ] ( اِ ) شپش. جانوری است گزنده:
من بفریاد از عنای سبش
نیش از الماس دارد او به گزش.طیّان ( از فرهنگ اسدی ).رجوع به سپش و شپش شود.
سبش.[ س َ ب ِ ] ( اِ ) شپش. جانوری است گزنده:
من بفریاد از عنای سبش
نیش از الماس دارد او به گزش.طیّان ( از فرهنگ اسدی ).رجوع به سپش و شپش شود.
شپش جانوری است گزنده
شهر سبش ( به رومانیایی: Sebeş ) در شهرستان البه در کشور رومانی واقع شده است. جمعیت این شهر ۲۹٬۴۷۵ نفر است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس اين فرشته را ديدم با دل خسته و بالهاى شكسته بر زمين افتاده چون سبش راپرسيدم گفت: در شب معراج من در تخت خود نشسته بودم كه حضرترسول صلى الله عليه و آله بر من گذشت و من تعظيم لايق و تكريم شايسته براى مقدمشريفش به عمل نياوردم، بنابراين به اين عقوبت گرفتار شدم و از بلندى افلاك بهپستى خاك افتادم پس اى جبرئيل الان توشفيع باش و خلاصى مرا از درگاه الهى بخواه.
💡 طبيب كليمى گفت: اگر حكم اسلام اين است، چگونه پيامبر شما دختر خود را به على بنابى طالب داد؟ خليفه بر آشفت و گفت: على بن ابى طالب يكى از بزرگان اسلام بود.طبيب گفت: اگر او را مسلمان مى دانيد پس چرا در تمام مجالس لعن و سبش مى كنيد؟ عمر بنعبدالعزيز با قيافه متاءثر به حضار مجلس رو كرد و گفت: به پرسش او پاسخگوييد! همه سكوت كرده، سر خجلت به زير انداختند و طبيب كليمى بدون آن كه جوابىبشنود از مجلس خارج شد. (135)