سپش
لغت نامه دهخدا
سپش. [ س ُ پ ُ ] ( اِ ) کرمی باشد که در جامه های مردم و سر پیدا شود، بهندی جون گویند. ( آنندراج ) ( غیاث ). قَمَل. قَمال. ( منتهی الارب ): هُرْنُع؛ سپش خرد. هَرْنَعة؛ سپش بزرگ. ( منتهی الارب ). هُرنوع؛ سپش ریزه و سپش بزرگ. رجوع به سبش و شپش شود.
سپش. [ س ِ پ ُ ] ( اِ ) تخم اسپغول و اسپرزه. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
تخم اسپغول و اسپرزه
جمله سازی با سپش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او با مردی به نام مانتیلی اول ازدواج کرد که بعد شاه هیتی شد. او با زیدانتا یکم ملاقاتی داشت و مانتیلی را ترور کرد و سپش تاج و تخت را از او ربود. او مادر دختری بود که با زیدانتا ازدواج کرده بود.