بتمامی

متضادها

ناقص، جزئی، نیمه

لغت نامه دهخدا

بتمامی. [ ب ِ ت َ ] ( ق مرکب ) تماماً. بتمامت. کاملاً. بالتمام: بتمامی ز عدو پای بباید برکند. ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 390 ). نصراحمد... حال خویش بتمامی با ایشان براند. ( تاریخ بیهقی ). آنکس که آز بروی وی بتمامی چیره تواند شد... چشم خردش نابینا ماند. ( تاریخ بیهقی ).استوا؛ بتمامی جوانی رسیدن. ( تاج المصادر بیهقی ).

فرهنگ فارسی

کاملا

جمله سازی با بتمامی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ما هر دو تن برفتیم تا با امیر گفته شود. بو سهل را گفتم: چون تو در میانی من بچه کار میآیم؟ گفت «ترا خواجه درخواسته است، باشد که‌ بر من اعتماد نیست»، و سخت ناخوشش آمده بود آمدن من اندرین میانه. و چون پیش رفتیم، من ادب نگاه داشتم، خواستم که بو سهل سخن گوید. چون وی سخن آغاز کرد، امیر روی بمن آورد و سخن از من خواست. بو سهل نیک از جای بشد، و من پیغام بتمامی بگزاردم.

💡 بدان که چنان که درستی تن و دست و پا و چشم بدان بود که هریکی آنچه وی را برای آن آفریده اند برای قادر بود بتمامی تا چشم نیکو بیند و پا نیک رود. همچنین درستی دل بدان بود که آنچه خاصیت وی است در اصل فطرت و وی را بدان آفریده اند، بر وی آسان بود و آن را که طبع وی است اندر اصل دوستدار بود و این اندر دو چیز پدید آید: یکی اندر ارادت و یکی اندر قوت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران