لغت نامه دهخدا
بتازه. [ ب ِ زَ / زِ ] ( ق مرکب ) دیگربار. دگربار. بتازگی. ( آنندراج ). از سر نو. مستحدثاً:
بفروختم بغم دل از غم خریده را
رفتم بتازه این ره صد ره بریده را.واله هروی.خطش بتازه باعث ناز و نیاز شد
کوتاه کرد زلف و شکایت دراز شد.سلیم.
بتازه. [ ب ِ زَ / زِ ] ( ق مرکب ) دیگربار. دگربار. بتازگی. ( آنندراج ). از سر نو. مستحدثاً:
بفروختم بغم دل از غم خریده را
رفتم بتازه این ره صد ره بریده را.واله هروی.خطش بتازه باعث ناز و نیاز شد
کوتاه کرد زلف و شکایت دراز شد.سلیم.
دیگر بار بتازگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دم بدمش به بین ببین تازه بتازه نو بنو گل ز رخش بچین بچین تازه بتازه نو بنو
💡 بتازه روئی او تازه گشت دین رسول به زندگانی او زنده شد ولای علی
💡 مهر دگر بهر زمان در دل و سینه می نشان در دل و دیده می نشین تازه بتازه نو بنو
💡 جان بخیال آن دو لب هر نفس آورم بلب تا کنمت فدا چنین تازه بتازه نو بنو
💡 آن دل که نگشته ام دمی خرم ازو هر روز بتازه دیده ام صد غم ازو
💡 نسیم خویت آذر بتازه ترعود است شرار خشمت آتش به خشکتر ز حطب