لغت نامه دهخدا
بغم. [ ب ِ غ َ ] ( ص مرکب ) دلتنگ و فرومانده باشد. ( سروری ) ( اوبهی ).
بغم. [ ب ِ غ َ ] ( ص مرکب ) دلتنگ و فرومانده باشد. ( سروری ) ( اوبهی ).
[ویکی الکتاب] ریشه کلمه:
ب (۲۶۴۹ بار)غمم (۱۱ بار)
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شاد از بغم منی غمم بر غم باد عشقی که بصد جفا کم آید کم باد
💡 جانا دلم از زلف خود آویختهای وین جان بغم عشق برآمیختهای
💡 هر لحظه کنی از نو شادم بغمی آیا گشتم به چه خدمت من شایستهٔ احسانت
💡 ندیم عشق تورابا دلم چه حاجت هاست گهش بغم بکشد گاه غم گسار بود
💡 صنما، عربده پیوسته کنی تا چه شود؟ بغم اندیشهٔ ما بسته کنی تا چه شود؟
💡 فاثابكم غما بغم لكيلا تحزنوا على ما فاتكم و لا ما اصابكم...