تخت دار

لغت نامه دهخدا

تخت دار. [ ت َ ] ( اِ مرکب ) جامه سیاه و سفید را گویند. ( برهان ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). جامه سیاه و سفید که پادشاهان ایران ویژه دارا بر روی تخت خود می گسترانید. ( ناظم الاطباء ). || جامه خواب را نیز گفته اند و معرب آن دَخْدار است. ( برهان ) ( انجمن آرا ). جامه خواب باشد که بر بالای تخت بگسترانند و معرب آن دخدار است. ( فرهنگ جهانگیری ) ( از آنندراج ). جامه خواب.( ناظم الاطباء ). جامه خواب که بالای تخت گسترانند، دخدار معرب آن و در قاموس: دخدار؛ جامه سفید یا سیاه، معرب تخت دار. ( فرهنگ رشیدی ). رجوع به تختار شود.
تخت دار. [ ت َ ] ( نف مرکب ) تاجور. پادشاه. دارنده اریکه و صاحب سریر سلطنتی: و ذکر محامد اخلاق این پادشاه خوب سیرت و این تخت دار جوانبخت همه کس بخواند. ( راحةالصدور راوندی ).

فرهنگ عمید

۱. صاحب تخت، دارندۀ تخت.
۲. (اسم ) جامۀ خواب که بر روی تخت بگسترانند، رختخواب.
۳. (اسم، صفت ) [قدیمی، مجاز] پادشاه.

جمله سازی با تخت دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در دیار عشق اگر امروز می‌جنبد سری شور منصوری چرا در پای تخت دار نیست!

💡 عوض ملک و تخت دار و غرور ملک باقی شدش ز حق مقدور

💡 تخت دار افکند بر عیسی جهودی نیل خون آورد بر موسی شبانی

💡 اگر بر سر تخت داری قرار نبینی که تخت است یا بند و دار

💡 بر تخت دار، شوکت منصور را ببین کیفیت بلند کم از هیچ تاج نیست