لغت نامه دهخدا
بی خلل. [ خ َ ل َ ] ( ص مرکب ) بی عیب. درست و بی غل و غش:
رادمرد و کریم و بی خلل است
راد و یکخوی و یکدل و یکتاست.فرخی.حشمت او هست اصل و کار دیوان هست فرع
فرع باشد بی خلل چون اصل باشد استوار.معزی.|| بی رخنه. بی شکاف. رجوع به خلل شود.