بریشمین

لغت نامه دهخدا

بریشمین. [ ب َ ش َ ] ( ص نسبی ) ابریشمین:
چنگ بریشمین سلب کرده پلاس دامنش
چون تن زاهدان کز او بوی ریای نو زند.خاقانی.- بریشمین کلاه؛ که کلاه ابریشمین دارد:
پیله که بریشمین کلاه است
از یاری همدمان راه است.نظامی.

جمله سازی با بریشمین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رو کن به شهی کز او بپوشید اشکوفه بریشمین قبایی

💡 حله های بریشمین در وی نبود در بهار لطفش دی

💡 بدین کسادی ابریشم و گرانی شعر لباس من ز چه معنی بریشمین ندهند؟

💡 گاو عنبر فکن برهنه تن است خر بربط بریشمین افسار

آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز