درم ریز

لغت نامه دهخدا

درم ریز. [ دِ رَم ْ ] ( نف مرکب ) درم ریزنده. ریزنده درم:
شد آمل بهشت نوآراسته
درم ریز دیبافشان خواسته.اسدی.یکی گفتا که هست این شاه پرویز
که دستش سال و مه باشد درم ریز.نظامی.به زیر خسرو از برف درم ریز
نقاب نقره بسته خنگ شبدیز.نظامی.شوم بر درم ریز خود زرفشان
کنم سرکشی لیک با سرکشان.نظامی.چون دهن تیغ درم ریز باش
چون شکم کوس تهی خیز باش.نظامی.- درم ریز کردن؛ شاباش کردن با زر و سیم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
گه قصب ماه گل آمیز کرد
گاه دف زهره درم ریز کرد.نظامی. || کنایه از اشک افشان:
ما درم ریز از مژه وز کار ما
نیم دینارش به آزار آمده ست.خاقانی. || افشاننده برگ گل:
دو پستان چون دو سیمین نار نوخیز
بر آن پستان گل بستان درم ریز.نظامی. || ( اِمص مرکب ) درم ریزی:
زمین رنگ باغ بهاران گرفت
هوا از درم ریزباران گرفت.اسدی - درم ریز کردن؛ درم ریزی کردن. درم فشانی کردن:
پذیره برون رفت با سرکشان
درم ریز کردند و دیبافشان.اسدی.

فرهنگ فارسی

درم ریزنده ریزنده درم درم ریزی

جمله سازی با درم ریز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به زیر خسرو از برف درم ریز نقاب نقره بسته خنگ شبدیز

💡 ما درم ریز از مژه وز گاز ما نیم دینارش به آزار آمده است

💡 گه چون خزان تو زر و درم ریز بی قیاس گه چون بهار در و گهرپاش بی شمار

💡 به زیر پات چو گل می کند درم ریزی بنفشه می چند و سرو برنمی گیرد

💡 زمین رنگ باغ بهاران گرفت هوا از درم ریز باران گرفت

💡 پذیره برون رفت با سرکشان درم ریز کردند و گوهرفشان

جنگنده یعنی چه؟
جنگنده یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز