باگهر

لغت نامه دهخدا

باگهر. [ گ ُ هََ ] ( ص مرکب ) ( از: با + گهر ) نجیب. اصیل. شریف. باگوهر. گوهری. نژاده:
جوان ارچه دانا بود باگهر
ابی آزمایش نگیرد هنر.فردوسی.یکی باگهر بود نامش تورگ
به هندوستان پهلوانی بزرگ.فردوسی.نخستین چنین گفت با مهتران
که ای پرهنر باگهر سروران.فردوسی.بخندید و بهرام را گفت شاه
که ای باگهر پرهنر پیشگاه.فردوسی.و رجوع به باگوهر وگوره و گهر شود.

جمله سازی با باگهر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز هر سو سپه شد براو انجمن که هم باگهر بود هم تیغ زن

💡 همای آن زمان گفت با موبدان که ای نامور باگهر بخردان

💡 تا نمرده است این چراغ باگهر هین فتیله اش ساز و روغن زودتر

💡 چهارم که با زیردستان خویش همان باگهر در پرستان خویش

💡 دریغ آن سر و تاج و شاه و سپاه وزان نامور باگهر پیشگاه

💡 از آن پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر باگهر بخردان

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
مهر امیز یعنی چه؟
مهر امیز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز