خرد موی
مترادفها
موی ظریف، تار مو
لغت نامه دهخدا
خردموی. [ خ ُ ] ( ص مرکب ) که موی خرد دارد. ( از یادداشت بخط مؤلف ): اَجْرَد؛ اسب خردموی. ( تاج المصادر بیهقی ):
سخت پای و ضَخْم ران و راست دست و گردسم
تیزگوش و پهن پشت و نرم چرم و خردموی.منوچهری.
فرهنگ فارسی
آنکه موی خرد دارد
جمله سازی با خرد موی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلم بسته روی و موی تو شد خرد رفته هوش کوی تو شد