بیهده گو

لغت نامه دهخدا

بیهده گو. [ هَُ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) مخفف بیهوده گوی:
دلْتان خوش کرده ست دروغی که بگویند
این بیهده گویان که شما از فضلایید.ناصرخسرو.نمیرود که کمندش همی برد مشتاق
چه جای پند نصیحت کنان بیهده گوست.سعدی.زبان ناطقه در وصف شوق او لال است
چه جای کلک بریده زبان و بیهده گوست.حافظ.و رجوع به بیهده گوی و بیهوده گو شود.

فرهنگ فارسی

مخفف بیهوده گوی

جمله سازی با بیهده گو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 احتراز تو ز من چیست بگفتار رقیب احتراز از سخن بیهده گو می باید

💡 وگر ز روی تلطّف تو در میان آیی رقیب بیهده گو برکنار خواهد بود

💡 ز دست بیهده گو گویدم که ترکش کن نگوید این به جهان کس حکایتیست بگفت

💡 سخن عشق حرامست بر آن بیهده گوی که چو ده بیت غزل گفت مدیح آغازد

💡 ای بیهده گوی مست، بسیار مگوی وی شوخ دهادن دریده، بر خویش مخند

💡 خاقانی اگر بیهده گفت از سرمستی مستی به ازو بیهده گوی تو ندیدم

ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز