بی وطن

مترادف‌ها

آواره، بی‌سرپرست

لغت نامه دهخدا

بی وطن. [وَ طَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وطن ) که وطن ندارد. آواره. || در تداول عامه، دشنام گونه ای است.

فرهنگ فارسی

که وطن ندارد ٠ آواره ٠ و در تداول عامه دشنام گونه ایست ٠

جمله سازی با بی وطن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نظر چون بر سراغش می رود دیگر نمی آید تماشای سر کویش نگه را بی وطن سازد

💡 در هیچ جا قرار ندارم چو آفتاب مهر رخ تو کرده چنین بی وطن مرا

💡 چون سپند امروز بی آرامم از سودای هند یاد خاکسترنشینی بی وطن دارد مرا

💡 گردباد از بی سرانجامی نمی گردد قرار تنگدستی های دوران بی وطن دارد مرا

💡 به جستجوی تو بیرون شد از چمن گل سرخ در آرزوی تو گردید بی وطن گل سرخ

💡 روزی که یار مست برون از چمن شود بلبل غریب گردد و گل بی وطن شود

💡 در ادبیات کلاسیک فارسی، شخصیت بی وطن معمولاً نمادی از تنهایی، غربت و رنج‌های ناشی از جدایی از خاک و ریشه‌های اصلی خود در دنیای پر از سختی است.

💡 تبعید شدن از سوی حاکمان ظالم، بسیاری از دانشمندان بزرگ را به افرادی بی وطن تبدیل کرد که تمام عمر خود را در غربت و ندامت سپری کردند.

💡 داستان زندگی آن پناهنده، روایتگر رنج‌های فردی بی وطن بود که در جستجوی آرامش و امنیت، از مرزهای مختلف عبور کرده و با سختی‌های بسیاری روبرو شد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران