لغت نامه دهخدا
بی نظر. [ ن َ ظَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + نظر ) که رای و بصیرت ندارد. || بی مراقبت و دید و بصارت:
در مملکت خویشتن نظر کن
زیرا که ملک بی نظر نباشد.ناصرخسرو.|| بی مقصود و منظور خاص. که چشم طمع ندارد. رجوع به نظر شود.
بی نظر. [ ن َ ظَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + نظر ) که رای و بصیرت ندارد. || بی مراقبت و دید و بصارت:
در مملکت خویشتن نظر کن
زیرا که ملک بی نظر نباشد.ناصرخسرو.|| بی مقصود و منظور خاص. که چشم طمع ندارد. رجوع به نظر شود.
که رای و بصیرت ندارد ٠ یا بی مراقبت و دید و بصارت ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی نظر چشم شکوفه است سفید بی گناه دل لاله است سیاه
💡 تا ناظر او گشتیم منظور همه خلقیم خود بی نظر لطفش منظور کجا باشیم
💡 نظر به جانب او بی نظر توان کردن حجاب چهرهٔ عشّاق عین بینایی است
💡 چون نداریم سکون بی نظر مغبچگان ساکن کوی خرابات مغان آمده ایم
💡 در ره دل قدمی بی نظر ما مگذار از نبی گوش که الناسُ عَلَی دیْنِ مُلُوْک