بی دماغی

مترادف‌ها

لجاجت، بی‌خیالی، بی‌تفاوتی

لغت نامه دهخدا

بیدماغی. [ دِ / دَ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بیدماغ. بی التفاتی طبیعت که بعد از ضبط خشم بهم میرسد. ( غیاث ) ( آنندراج ). || بی صبری و ناشکیبائی. || بی حالتی. ( ناظم الاطباء ). افسردگی. رجوع به بی دماغ شود.

فرهنگ فارسی

حالت و چگونگی بی دماغ. بی التفاتی طبیعت که بعد از ضبط خشم بهم میرسد ٠

جمله سازی با بی دماغی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بی دماغی را که سر می پیچد از آزادگی سایه بال هما صائب و بال دیگرست

💡 اگر مخمور پیش می نریزد آبروی خود همان از بی دماغی ها دماغی می شود پیدا

💡 مهرش ز بی دماغی ماناست با تغافل یارب ستم مبادا بر ما روا ندارد

💡 بی دماغی باعث بیماری من گشته است بیشتر سنگین شود بیماری از پرسیدنم

💡 دوستان از بی دماغی خون هم را می خورند نیست در بزمی که مینای شرابی در میان

💡 نشکفد هرگز به روی ما گل رخسار یار بی دماغی کار او در کار جویا کردن است

💡 او با آن بی دماغی و بی‌خیالی همیشگی‌اش، حتی وقتی همه درباره اهمیت موضوع بحث می‌کردند، باز هم به کار خودش ادامه می‌داد و توجهی نمی‌کرد.

💡 گاهی اوقات بی دماغی و عدم توجه به جزئیات کوچک در مدیریت پروژه‌ها، می‌تواند منجر به بروز خطاهای بزرگی شود که هزینه‌های سنگینی بر جای می‌گذارند.

💡 در دنیای پر از رقابت امروز، بی دماغی و نداشتن برنامه‌ریزی دقیق می‌تواند باعث شود که افراد فرصت‌های طلایی زندگی را از دست بدهند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران