بدکام

لغت نامه دهخدا

بدکام. [ ب َ ] ( ص مرکب ) بدخواه. بداندیش. ( از ولف ). بداندیش. بدطینت. بدذات. بدخواه. ( فرهنگ فارسی معین ). || نامراد. ناکام. کام نایافته. و رجوع به کام و ماده بعد شود.

فرهنگ عمید

۱. بدخواه، بدنیت، بداندیش.
۲. بدطینت.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بد اندیش بد طینت بد ذات بد خواه.

جمله سازی با بدکام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو او شد چه سازیم بهرام را چنان بندهٔ خرد و بدکام را

💡 بجویید گفت این بلاجوی را بداندیش و بدکام و بدگوی را

💡 بدین سر هردوان بدنام گشتیم بدان سر هردوان بدکام گشتیم

💡 ببردند ز ایوان به راهام را جهود بداندیش و بدکام را

💡 همه جنگ و پرخاش بدکام اوی که هرگز مبادا روان نام اوی

پیش تخته یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز