لغت نامه دهخدا
طست. [ طَ ] ( معرب، اِ ) تشت. و هو طَس، ابدل احدی السینین تاء للاستثقال، فاذا جمعت او صغرت، ردت السین لانک فصلت بینهما بواو او الف او یاء، فقلت طسوس و طساس فی الجمع و طسیس فی التصغیر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). طشت؛ سیطل. طست. فارسی معرب. ( جمهره ابن درید از سیوطی در المزهر ). و اصل آن تشت است:
نگه کن سحرگاه بر طست سیمین
به زر اندرون دُرّشهوار دارد.ناصرخسرو.و رجوع به کتاب المعرب جوالیقی ص 86، 193، 221 شود.
طست. [ طَ ] ( اِخ ) دهی است از بخش بزمان شهرستان ایرانشهر در 5هزارگزی جنوب بزمان و 6هزارگزی باختر راه مالرو ایرانشهر به بزمان. کوهستانی و گرمسیر و مالاریائی با 75 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و خرما و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
طسة. [ طَس ْ س َ / طِس ْ س َ ] ( معرب، اِ ) تشت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). طَس. طَسْت. طشت.