لغت نامه دهخدا
رخساره برافروختن. [ رُ رَ / رِ ب َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) رخ برافروختن. کنایه از بسیار زیباروی شدن. گلرخ گردیدن. گل افشان شدن رخ:
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا بازدل غمزده ای سوخته بود.حافظ.و رجوع به رخ برافروختن شود.
رخساره برافروختن. [ رُ رَ / رِ ب َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) رخ برافروختن. کنایه از بسیار زیباروی شدن. گلرخ گردیدن. گل افشان شدن رخ:
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا بازدل غمزده ای سوخته بود.حافظ.و رجوع به رخ برافروختن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شدش خسته قالب هم از خشت او برافروخت رخساره زشت او