بدد

واژه «بَدَد» واژه‌ای عربی و کهن است که در فرهنگ‌های لغت فارسی و عربی، معانی گوناگونی برای آن ذکر شده و بیشتر در متون قدیمی، ادبی و لغوی دیده می‌شود. یکی از مهم‌ترین معانی این واژه «حاجت» و «نیاز» است و در برخی متون عربی و فارسی برای اشاره به خواسته یا احتیاج انسان به کار رفته است. معنای دیگر «بدد»، «طاقت» و «توان» است و در عبارت‌هایی مانند «ما لک به بدد» مفهوم نداشتن توان یا قدرت انجام کاری را می‌رساند. در برخی از فرهنگ‌های کهن، این واژه برای توصیف فاصله و گشادگی میان دو ران در انسان یا فاصله میان دو دست در چهارپایان نیز به کار رفته و بیشتر جنبه توصیفی و جسمانی داشته است. یکی دیگر از معانی مشهور آن، پراکندگی و تفرقه است و در جمله‌هایی مانند «جائت الخیل بدداً» به معنای آمدن اسبان به صورت پراکنده و نامنظم استفاده شده است. در این کاربرد، واژه مفهوم پراکندگی، آشفتگی و جدا از هم بودن را می‌رساند و از همین رو در برخی متون ادبی برای توصیف سپاه، مردم یا اشیای پراکنده نیز آمده است. همچنین در بعضی منابع لغوی، این کلمه به معنای مقابله و معارضه در معامله و دادوستد نیز ذکر شده و در تعبیر «بایعته بدداً» مفهوم معامله متقابل یا معارضه را بیان می‌کند. این واژه در شکل مصدری خود نیز به کار رفته و به معنای «اَبَدّ شدن» یا دچار پراکندگی و گشادگی شدن آمده است. از نظر ادبی و زبانی، این کلمه واژه‌ای قدیمی و کم‌کاربرد در فارسی امروز به شمار می‌رود و بیشتر در متون کلاسیک، فرهنگ‌های لغت و نوشته‌های عربی دیده می‌شود. بسیاری از معانی این واژه به نوعی با مفهوم جدایی، پراکندگی، فاصله یا ناتوانی ارتباط دارند و همین امر سبب شده است که کاربردهای مختلفی در زبان عربی پیدا کند. 

لغت نامه دهخدا

بدد. [ ب َ دَ ] ( ع اِ ) حاجت. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از ذیل اقرب الموارد ). || طاقت. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ): گویند ما لک به بدد. ( منتهی الارب ). || دوری میان دو ران از گوشتناکی و در چهارپا دوری میان هر دو دست. ( ازمنتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). رجوع به صبح الاعشی ج 2 ص 24 و 26 شود. || متفرق. پراکنده. ( یادداشت مؤلف ): جائت الخیل بَدَدَ بَدَدَ بالفتح و بدداً بدداً بالنصب؛ ای متفرقة. ( منتهی الارب )( ناظم الاطباء ). جائت الخیل بدد بر وزن ضرب و بدداً بدداً بتنوین آخر؛ یعنی آمدند اسبان پراکنده. ( شرح قاموس ). || بایعته بدداً؛ ای معارضةً. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به بَدّ و بداد شود.
بدد. [ ب َ دَ ] ( ع مص ) اَبَدّ گردیدن. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). و رجوع به اَبَدّ شود.
بدد. [ ب ِ دَ ] ( ع اِ ) ج ِ بُدّة. ( منتهی الارب )( ناظم الاطباء ) ( از تاج العروس ). رجوع به بدة شود.

فرهنگ فارسی

بده.