لغت نامه دهخدا
بجد. [ ب َ ] ( ع اِ ) جماعت از مردم. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). جماعتی از ناس. ( از اقرب الموارد ). || از اسبان یکصد و زائد از آن. ( منتهی الارب ). یکصد و زیاده از سواران. ( ناظم الاطباء ).
بجد. [ ب َج ْ ج ِ ] ( اِخ ) نام موضعی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
بجد. [ب ُ ] ( اِخ ) دهی از دهستان شهاباد بیرجند، 12 هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. سکنه آن 108 تن، آب از قنات. محصول آن غلات است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
بجد. [ ب ِ ج ِدد ] ( ق مرکب ) ( از: ب + جد ) جداً. حقیقةً. مؤکداً. لزوماً. سریعاً. با ابرام و با کوشش و جد و جهد. ( ناظم الاطباء ):
عاشقم بر قهر و لطف او بجد
ای عجب من عاشق این هر دو ضد.مولوی.