بامعنی
مترادفها
معنادار، پرمعنا
متضادها
بیمعنی، پوچ، بیهوده
لغت نامه دهخدا
بامعنی. [ م َ نا / نی ] ( ص مرکب ) که معنی دارد. معنی دار. مقابل بی معنی. بامغز. مقابل مهمل. مقابل نااستوار و نادرست و در اصطلاح صوفیان و شاعران خوب و شایسته. غیرعامیانه. آنچه پیش پا افتاده نباشد. اصیل:
رضوانش گمان بردم چون این بشنیدم
از گفتن بامعنی وز لفظ چو شکر.ناصرخسرو.آنچه بامعنی است خود پیدا شود
و آنچه بی معنی است خود رسوا شود.مولوی.فلان آدمی بامعنی است؛ مبانی عقلی و تربیتی و آداب دانی استواری دارد.
فرهنگ فارسی
دارای معنی معنی دار
جمله سازی با بامعنی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 واضح است که نام و نماد باشگاه فولاد، از بنیانگذار آن یعنی شرکت فولاد خوزستان گرفته شده است. اما نماد شرکت فولاد خوستان، نمادی بامعنی است که با فرایند تولید فولاد ارتباط دارد.
💡 چون یک اشارهگر هیچمقدار به یک شی بامعنی اشاره نمیکند، یک تلاش برای بازخوانی (برای نمونه دسترسی به دادههای ذخیره شده در آن آدرس حافظه) یک اشارهگر هیچمقدار معمولاً (اما نه همیشه) باعث خطای زمان اجرا یا تصادم آنی برنامه میشود.
💡 نویسندگان اخیر خودمان هیچ معنی تازهای را کشف نکردهاند و هرچه آوردند، رونویسی گفتههای فرنگیان است و آخرین آن نوع کتابها (تاریخ ایران بعد از اسلام، عبدالحسین زرینکوب، ۱۳۴۳) مطلب بامعنی تازهای ندارد، از تعقل تاریخی یکسره خالی است و از نظر فن تاریخنگاری جدید، دست کم سیصدسال عقب افتادهاست