لغت نامه دهخدا
بامعنی. [ م َ نا / نی ] ( ص مرکب ) که معنی دارد. معنی دار. مقابل بی معنی. بامغز. مقابل مهمل. مقابل نااستوار و نادرست و در اصطلاح صوفیان و شاعران خوب و شایسته. غیرعامیانه. آنچه پیش پا افتاده نباشد. اصیل:
رضوانش گمان بردم چون این بشنیدم
از گفتن بامعنی وز لفظ چو شکر.ناصرخسرو.آنچه بامعنی است خود پیدا شود
و آنچه بی معنی است خود رسوا شود.مولوی.فلان آدمی بامعنی است؛ مبانی عقلی و تربیتی و آداب دانی استواری دارد.