بی سایه
مترادفها
بدون سایه
متضادها
سایهدار
لغت نامه دهخدا
بی سایه. [ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + سایه ) که سایه ندارد. || سخت شتابان در رفتار:
چنان بی سایه شد چونان بی آزرم
که بر چشمش جهان تاری شد از شرم.( ویس و رامین ).رجوع به سایه شود. || بی لطف و مهر.
فرهنگ فارسی
که سایه ندارد. یا سخت شتابان در رفتار.
جمله سازی با بی سایه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 یکی همسایهٔ بی سایه ناگاه برون آمد چو خورشیدی ز خرگاه
💡 مگر اعجاز حسن او کند بی سایه مژگان را وگرنه زود روی نازکش افگار خواهد شد
💡 کسی کان قامت بی سایه را دیده است در جولان زسرو بوستان ناز دو بالا بر نمی دارد
💡 دل گر نبود خاک تو بی سایه تو سوخت جان خاک تست از سر او سایه بر مگیر
💡 تا بر سرت آتشی نباشد چون شمع چون شمع گمان مبر که بی سایه شوی
💡 مشتاقانت ز عافیت مهجورند بی سایه تو تیره دل و بی نورند
💡 در ادبیات عرفانی، مفهوم موجود بی سایه میتواند نمادی از حقیقت مطلق و وجودی باشد که از محدودیتهای مادی و فیزیکی فراتر از درک انسان است.
💡 شاعر با توصیف منظرهای بی سایه، میکوشد تا فضایی وهمآلود و ماوراءطبیعی در داستان خود خلق کند که خواننده را به دنیای رویاها و خیالات ببرد.
💡 در برخی از متافیزیکهای باستان، موجوداتی که بی سایه هستند، به عنوان موجودات روحانی یا فرشتگان که در دنیای نور زندگی میکنند، مورد بحث و بررسی قرار میگیرند.