بی سایه

لغت نامه دهخدا

بی سایه. [ ی َ / ی ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + سایه ) که سایه ندارد. || سخت شتابان در رفتار:
چنان بی سایه شد چونان بی آزرم
که بر چشمش جهان تاری شد از شرم.( ویس و رامین ).رجوع به سایه شود. || بی لطف و مهر.

فرهنگ فارسی

که سایه ندارد. یا سخت شتابان در رفتار.

جمله سازی با بی سایه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یکی همسایهٔ بی سایه ناگاه برون آمد چو خورشیدی ز خرگاه

💡 مگر اعجاز حسن او کند بی سایه مژگان را وگرنه زود روی نازکش افگار خواهد شد

💡 کسی کان قامت بی سایه را دیده است در جولان زسرو بوستان ناز دو بالا بر نمی دارد

💡 دل گر نبود خاک تو بی سایه تو سوخت جان خاک تست از سر او سایه بر مگیر

💡 تا بر سرت آتشی نباشد چون شمع چون شمع گمان مبر که بی سایه شوی

💡 مشتاقانت ز عافیت مهجورند بی سایه تو تیره دل و بی نورند

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز