بی جوهر

لغت نامه دهخدا

بیجوهر. [ ج َ / جُو هََ ] ( ص مرکب ) ناهنرمند و نادان و بی عقل و هیچکاره. ( آنندراج ). کنایه از مردم بی هنر و بی عقل و هیچکاره باشد. ( برهان ). نادان و بی هنر و بی عقل. ( ناظم الاطباء ). بی هنر. هیچکاره. || آنچه جوهر ندارد. ( فرهنگ فارسی معین ). عاری از جوهر:
چه راحت است مرا بی حضور حضرت تو
چه هستی است عرض را بطبع بی جوهر.قاآنی.و رجوع به جوهر شود.

جمله سازی با بی جوهر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فغان بی اثر در سینه عاشق نمی باشد ازین فولاد یک شمشیر بی جوهر نمی خیزد

💡 بی جراحت سینه آیینه از بی جوهری است بهر زخم تیغ چون گوهر گریبان چاک باش

💡 زیب ارباب گهر عریان تنی باشد چو مهر ماه از بی جوهری گردیده پنهان در لباس

💡 تیغ بی جوهر خجالت دارد از بی قیمتی جود بی سرمایه از فولاد هم جان سخت تر

💡 در خور بی جوهران گوهر به بازار آورم حرف جوهردار از تیغ زبان دارم دریغ

💡 به تیغ طعنه بی جوهری خونم چه می ریزی؟ چو آیینه مرا رویی بده، جوهر تماشا کن

راهنامج یعنی چه؟
راهنامج یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز