لغت نامه دهخدا
فراخ کندوری. [ ف َک َ ] ( ص مرکب ) کندوری سفره باشد و فراخ کندوری سخی ودست گشاده است. ( امثال و حکم ). فراخ آستین. فراخ دست: مردی بود که از وی رادتر و فراخ کندوری تر وحوصله دارتر و جوانمردتر کم دیدند. ( تاریخ بیهقی ).
فراخ کندوری. [ ف َک َ ] ( ص مرکب ) کندوری سفره باشد و فراخ کندوری سخی ودست گشاده است. ( امثال و حکم ). فراخ آستین. فراخ دست: مردی بود که از وی رادتر و فراخ کندوری تر وحوصله دارتر و جوانمردتر کم دیدند. ( تاریخ بیهقی ).
( ~. کَ نú دُ ) (ص مر. ) فراخ - سفره، بخشنده، جوانمرد.
۱. آن که سفرۀ گسترده برای مهمانان دارد، فراخ سفره.
۲. [مجاز] سخی، جوانمرد.
( مصدر ) سخی دست گشاده فراخ دست.
فراخ - سفره، بخشنده، جوانمرد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ابن خلکان گوید: «ابوغالب محمدبن علی بن خلف ملقب به فخرالملک وزیر بهاءالدوله ابی نصر بن عضدالدوله و پس از وفات بهاءالدوله وزیر پسر او سلطانالدوله ابی شجاع فناخسرو بود و او علی الاطلاق پس از ابی الفضل محمدبن العمید و صاحب بن عباد از بزرگترین وزراء آل بویه است و اصل او از واسط است و پدر او صیرفی بود. و ابوغالب وزیری فراخ کندوری و بلند همت و بسیار فضائل و افضال و بزرگ عطا و نوال بود و جماعتی از اعیان و شعرای عصر بر او گرد آمدند و مدح او کردند و بگزیدهترین قصاید خویش با تقریظ وی پرداختند و از آن جمله است ابونصر عبدالعزیز بن نباته شاعر که در مدیح فخرالملک قصیدههای غرا دارد و از آن قصائد است نونیهٔ او و دو بیت ذیل از آن است: