تار و تنگ
مترادفها
باریک، تنگ
لغت نامه دهخدا
تار و تنگ. [رُ ت َ ] ( ص مرکب، از اتباع ) تیره و تار. سخت تیره. تاریک و سخت:
ز گشت دلیران بر آن دشت جنگ
چو شب گشت آوردگه تار و تنگ.فردوسی.- تار و تنگ آوردن؛ تیره و تار کردن. تاریک و سخت ساختن:
به انبوه لشکر بجنگ آورید
بر ایشان جهان تار و تنگ آورید.فردوسی ( شاهنامه چ بروخیم ص 2615 ).فرنگیس را چون بچنگ آورم
بچشمش جهان تار و تنگ آورم.فردوسی ( ایضاً ص 739 ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) تیره و تار سخت تیره تاریک و سخت.
جمله سازی با تار و تنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو شیر ژیان رای جنگ آوریم جهان را بدو تار و تنگ آوریم
💡 به انبوه لشکر به جنگ آورید بدیشان جهان تار و تنگ آورید
💡 ز اندیشه بر تاب رخ سوی جنگ به بدخواه کن روز را تار و تنگ
💡 یکی خانه بر هر که از خاره سنگ بر افراز غاری رهش تار و تنگ
💡 همی گفت تا چرخ شد تار و تنگ از آن تیرگی دهر بگرفت رنگ
💡 سران در رسیدند از بهر جنگ بدان سرکشان شد جهان تار و تنگ