لغت نامه دهخدا
( بالضرورة ) بالضرورة. [ بِض ْ ض َ رَ ] ( ع ق مرکب ) ( از: ب + ال + ضروره ) بطور ضرورت. بطور لزوم. بطور حاجت. ( ناظم الاطباء ). ضرورةً. و رجوع به ضرورت شود.
( بالضرورة ) بالضرورة. [ بِض ْ ض َ رَ ] ( ع ق مرکب ) ( از: ب + ال + ضروره ) بطور ضرورت. بطور لزوم. بطور حاجت. ( ناظم الاطباء ). ضرورةً. و رجوع به ضرورت شود.
ناچار ناگریز لاجرم بطورلزوم: (( واحتمال دارد که سلاطین دکن بالضره باتفاق متوجه شوند...
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فلسفه هاى (بودن ) فلسفه هايى است كه بودن و نبودن را غيرقابل جمع و تناقض را محال فرض مى كرده اند چنين فرض مى كرده اند كه اگر بودنهست نبودن نيست، و اگر نبودن هست بودن نيست. پس، از اين دو يكى را بايد انتخاب كرد،و چون بالضروره بودن هست و جهان و جامعه هيچ اندر هيچ نيست، پس بر جهان (سكون) و ايستايى حاكم است.
💡 بديهى است كه اين دو جنبه نه تنها در ضديت با يكديگر بالضروره نيستند - نظيرآنچه در برخى مكاتب عرفانى تلقى مى شود - بلكه با انسجام و هماهنگى با يكديگرمى توانند به حيات آدمى تداوم بخشند و هر يك از حقوقى ويژه برخوردارند. امام در اينخصوص نيز مى فرمايند: