لغت نامه دهخدا
پیروزه تخت. [ زَ / زِ ت َ ] ( اِ مرکب ) تخت از پیروزه کرده. سریری از پیروزه ساخته. تخت برنگ پیروزه یا پیروزه درو درنشانیده:
بر آن پیروزه تخت ازتاجداران
رها کردند می بر جرعه خواران.نظامی.
پیروزه تخت. [ زَ / زِ ت َ ] ( اِ مرکب ) تخت از پیروزه کرده. سریری از پیروزه ساخته. تخت برنگ پیروزه یا پیروزه درو درنشانیده:
بر آن پیروزه تخت ازتاجداران
رها کردند می بر جرعه خواران.نظامی.
( صفت )۱-تختی که از پیروزه ساخته باشند سریری که پیروزه در آن نشانیده باشند: بران پیروزه تخت از تاجداران رها کردند می بر جرعه خواران. ( نظامی ) ۲- تخت برنگ فیروزه سریر پیروزه فام.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی تخت پیروزه بر پشت پیل درفشان به کردار دریای نیل
💡 یکی تخت پیروزه بر پشت پیل نهادند و شد روی گیتی چو نیل
💡 به پیش اندر آراسته هفت پیل برو تخت پیروزه همرنگ نیل
💡 به پیروزی چو بر پیروزهگون تخت عروس صبح را پیروز شد بخت
💡 یکی تخت تابوت کردش ز عاج ز زر و ز پیروزه و خوب ساج