لغت نامه دهخدا
بحردست. [ ب َ دَ ] ( ص مرکب ) کنایه از سخی است. سخی و کریم. ( هفت قلزم ):
روی آن بحردست صاحب فیض
بحروش بی نقاب دیدستند.خاقانی.
بحردست. [ ب َ دَ ] ( ص مرکب ) کنایه از سخی است. سخی و کریم. ( هفت قلزم ):
روی آن بحردست صاحب فیض
بحروش بی نقاب دیدستند.خاقانی.
کنایه از سخی است سخی و کریم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بسته ایم از خلق چشم و کامرانی می کنیم شسته ایم از بحر دست و آب گوهر می خوریم
💡 باش تا بینی به من از بحر دست و کان طبع گوهر افشاند به خروار و زر افشاند به من
💡 گر ز بحر دست فیاضش مدد یابد سحاب هر یکی از قطره های او شود دری ثمین
💡 شد فرش پای قدر تو گردون مستقیم شد غرق بحر دست تو کشتی انتظار
💡 آن پیل مست انگیخته وز دست شست آمیخته با بحر دست آمیخته تمساح پیچان بینمش
💡 در بحر دست شاه بسی غوطه خورده است ز آنست دامنش همه پردر شاهوار