خوش زبانی

لغت نامه دهخدا

خوش زبانی. [ خوَش ْ / خُش ْ زَ ] ( حامص مرکب ) خوش بیانی. خوش تقریری. خوشگوئی. خوش سخنی:
بدین شرمناکی بدین خوب رسمی
بدین تازه رویی بدین خوش زبانی.فرخی. || نرم گویی:
و آنگه به کلید خوش زبانی
بگشاد خزانه نهانی.نظامی.با من آن مه به خوش زبانیها
کرد بسیار مهربانیها.نظامی.

فرهنگ فارسی

خوش بیانی خوش تقریری

جمله سازی با خوش زبانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دیدی آن دولت و جوانی او وان همه لطف و خوش زبانی او

💡 طوطی به قفس‌کی شدی‌گرفتار گر شهره نبودی به خوش زبانی

💡 خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی کز آب زندگانی کور و کر است مردن

💡 یار گشاده زلفی دلبند شوخ چشمی معشوق خوبروئی؛ دلدار خوش زبانی

💡 دهر سپید دست سیه کاسه‌ای است صعب منگر به خوش زبانی این ترش میزبان

💡 هر آنچه سوسن آزاد بر زبان راند ز خوش زبانی او زود در صبا گیرد

جیران یعنی چه؟
جیران یعنی چه؟
ددمنشانه یعنی چه؟
ددمنشانه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز