حلوا خوردن
لغت نامه دهخدا
حلوا خوردن. [ ح َ خوَرْ / خ ُ دَ ] ( مص مرکب ) شیرینی خوردن:
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
بهم نشستن و حلوای آشتی خوردن.سعدی.چو حلوا خورد سرکه از دست شوی
نه حلوا خورد سرکه اندوده روی.سعدی.
فرهنگ فارسی
شیرینی خوردن
جمله سازی با حلوا خوردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چو حلوا خوردن تو بیش گردد شود خون و سزای نیش گردد
💡 گفت: «جنگ کردن با خردمندان آسان تر است از حلوا خوردن با بی خردان».
💡 طبق سنتهای قدیمی در بسیاری از خانوادهها، حلوا خوردن در مراسمهای خاص یا پس از انجام برخی عبادات، نوعی نماد شادی و برکت است.
💡 او پس از ساعتها فعالیت سخت و خستگی، با لذت فراوان به حلوا خوردن مشغول شد تا کمی از انرژی از دست رفته خود را بازیابی کند.
💡 در مراسمهای مذهبی مختلف، معمولاً با توزیع مقداری شیرینی و حلوا خوردن میان مردم، فضای معنوی و صمیمانه در بین حاضران ایجاد میشود.