لغت نامه دهخدا
حلوا خوردن. [ ح َ خوَرْ / خ ُ دَ ] ( مص مرکب ) شیرینی خوردن:
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
بهم نشستن و حلوای آشتی خوردن.سعدی.چو حلوا خورد سرکه از دست شوی
نه حلوا خورد سرکه اندوده روی.سعدی.
حلوا خوردن. [ ح َ خوَرْ / خ ُ دَ ] ( مص مرکب ) شیرینی خوردن:
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
بهم نشستن و حلوای آشتی خوردن.سعدی.چو حلوا خورد سرکه از دست شوی
نه حلوا خورد سرکه اندوده روی.سعدی.
شیرینی خوردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو حلوا خوردن تو بیش گردد شود خون و سزای نیش گردد
💡 گفت: «جنگ کردن با خردمندان آسان تر است از حلوا خوردن با بی خردان».