بی قید

مترادف‌ها

بدون شرط، بی‌قید و شرط، آزادانه

متضادها

مقید

لغت نامه دهخدا

بی قید. [ ق َ / ق ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + قید ) بی بند. لاقید. ( یادداشت مؤلف ). مطلق العنان و آزاد. ( آنندراج ). || لاابالی در کارها. || بی ضبط و ربط. || بی ترتیب. ( ناظم الاطباء ). رجوع به قید شود.

فرهنگ عمید

۱. لاقید.
۲. بی بند.
۳. بی علاقه.

فرهنگ فارسی

( صفت ) لاابالی بی ضبط لاقید.

جمله سازی با بی قید

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده حرم را سجده آورده بتان را چاکری کرده

💡 بوی پیراهن مصریم که از بی قیدی در گریبان گل و جیب صبا افتادیم

💡 رفعت از خواهی فضولی چون فلک بی قید باش بر زمین زن گر ز خورشیدت بود بر فرق تاج

💡 در این نقطه، قهرمان عشقی قدرتمند و بی قید و شرط را تجربه می‌کند که مانند عشق مادر به فرزند است. معمولاً نشانه اش این است که قهرمان با شخصی که بیش از همه دوست دارد، ملاقات می‌کند.

💡 در این گزارش آمده‌است: «تونی بلر بر توانایی خود برای اثرگذاری بر تصمیمات دولت آمریکا بیش از حد حساب می‌کرد. او در نامه‌ای به جورج بوش نوشت: «هرچه شود با تو هستم». گزارش می‌افزاید: حفظ رابطه بریتانیا و آمریکا به حمایت بی قید و شرط نیازی ندارد.»

💡 ساغر چشم تو در دیر و حرم در دورست حسن بی قید تو در انجمنی نیست که نیست

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران