برکنده
مترادفها
کنده شده، جدا شده، از جا درآمده
متضادها
کاشته، نشانده
لغت نامه دهخدا
برکنده. [ ب َ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) کنده. کنده شده.
- برکنده بال؛ که بال وی جدا کرده باشند:
کند جلوه طاوس صاحب جمال
چه میخواهی از باز برکنده بال ؟سعدی.نَتِف؛ زاغ برکنده بال. ( از منتهی الارب ).
- برکنده دندان؛ بی دندان.
- برکنده قدر؛ پست مرتبه و خجل و خوار گردیده. ( آنندراج ).
- برکنده موی؛ مهلوب.( از منتهی الارب ).
|| درآمده. از جای درآمده:
تابدان چهره چشم بد نرسد
چشم بد دور باد و برکنده.سوزنی.
فرهنگ عمید
۱. کنده شده.
۲. ازریشه درآمده، ریشه کن شده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- کنده. ۲- از ریشه در آمده ریشه کن شده.
جمله سازی با برکنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مپرس از کاروان جلوه مستان ز اسباب جهان برکنده دستان
💡 خیال روی تو بیخ امید بنشاندهست بلای عشق تو بنیاد صبر برکندهست
💡 دل آن نفس از معرفت آکنده شود کز هر چه نه ذکر اوست برکنده شود
💡 پرواز رسایی که بنازیم به جهدش چون رنگ به غیر از پر برکنده ندارد
💡 ز بس کلهی سر که برکنده بود یکی کوه از آن کله آکنده بود