بدکنش

لغت نامه دهخدا

بدکنش. [ ب َ ک ُ ن ِ ] ( ص مرکب ) بدکردار. ترمنشت. بدفعل. بدعمل. بدکنشت. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

بدکار، بدکردار، بدعمل.

فرهنگ فارسی

بدکار، بدکردار، بدعمل، بدکنشت
( صفت ) بد کار بد کردار بد عمل بد فعل بد فعال.

جمله سازی با بدکنش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه چندی چنین گفت کای نامدار بپرهیز زین بدکنش روزگار

💡 برانگیخت از جایتان بخت بد که تا بر تن بدکنش بد رسد

💡 بقاش بادا چندانکه ملک عالم را ز بدکنش بستاند به نیکخواه دهد

💡 ور بدکنش به سختی سوهان است تفسیده‌کوره‌ام من سوهان را

💡 گفت: ای گروه بدکنش این طفل بی‌گناه از تشنگی چو مو شده، از خستگی چو نال

💡 سزد کاین بدکنش را دوست گیرم چو بیرون زو دگر کس نیست با من

شط العرب یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز