بانژاد

لغت نامه دهخدا

بانژاد. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: با+ نژاد ) نژاده. اصیل. نجیب. نسیب. دارای حسب و نسب:
که از تخمه تور وز کیقباد
یکی شاه سر برزند بانژاد.فردوسی.هنرمند و بادانش و بانژاد
تو شادی و این دیگران از تو شاد.فردوسی.هشیوار و آهسته و بانژاد
بسی نامبردار دارد بیاد.فردوسی.کسی کش فلاطون به دست اوستاد
خردمند و بادانش و بانژاد.فردوسی.و رجوع به نژاد و نژاده شود.

جمله سازی با بانژاد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هنرمند و با دانش و بانژاد تو شادان و کاوس شاه از تو شاد

💡 مدول یکی اطلس بانژاد برآمد بگلگون والا چو باد

💡 به پیران چنین گفت کای بانژاد بکوشید امشب به کردار باد

💡 کسی کش فلاطون به دست اوستاد خردمند و بادانش و بانژاد

💡 کسی کو ندارد هنر بانژاد مکن زو به نیز از کم و بیش یاد

💡 که ای سام فرخنده پهلوان که هم بانژادی و هم نوجوان

بوسه گاه یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز