لغت نامه دهخدا
دل لرزیدن. [ دِ ل َ دَ ] ( مص مرکب ) نگران و مضطرب شدن از غمی یا شفقتی یا حادثه ای.
- دل بر کسی لرزیدن؛ کنایه از غمخواری و مهربانی کردن. ( از برهان ) ( انجمن آرا ) ( از آنندراج ).
دل لرزیدن. [ دِ ل َ دَ ] ( مص مرکب ) نگران و مضطرب شدن از غمی یا شفقتی یا حادثه ای.
- دل بر کسی لرزیدن؛ کنایه از غمخواری و مهربانی کردن. ( از برهان ) ( انجمن آرا ) ( از آنندراج ).
نگران و مضطرب شدن از غمی یا شفقتی یا حادثه ای.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز غفلت بر حیات خویش می لرزی، ازین غافل که گردد زندگانی شمع را کوته ز لرزیدن
💡 ای خداوند وقت بیرون آمدنت از سعیر و از صحرای ادوم زمین لرزیدن گرفت و آسمان تندخو گشت و ابرها باران افشانید.
💡 «باران» داستان کوتاهی از نویسندهٔ بریتانیایی سامرست موآم است. این داستان ابتدا با نام «دوشیزه تامپسون» در شمارهٔ آوریل ۱۹۲۱ مجلهٔ ادبی آمریکایی اسمارت ست منتشر شد و در کلکسیون داستانهای موآم به نام لرزیدن یک برگ گنجانده شد.
💡 مکن کاری که از جورت دل اندوهگین لرزد که از لرزیدن من آسمانها چون زمین لرزد
💡 رهاب با این شرایط موافقت میکند و طنابی سرخ رنگ در بیرون پنجره خانهاش آویزان میکند. جاسوسها که از شهر سالم خارج میشوند بازگشته و به یوشع گزارش میدهند که تمامی سرزمین از ترس قوم اسرائیل و خدایشان در حال لرزیدن هستند.
💡 زحرف سرد بر دل می خوری هر دم، نمی دانی که از لرزیدن دل انجم از افلاک می ریزد