لغت نامه دهخدا
شکرفشانی. [ ش َ ک َ ف َ / ف ِ ] ( حامص مرکب ) شکرافشانی. شکرپاشی. || کنایه از سخت شیرین زبانی. ( از یادداشت مؤلف ). شیرین سخنی:
دلم از تو چون نرنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکرفشانی.سعدی.و رجوع به شکرافشانی شود.
شکرفشانی. [ ش َ ک َ ف َ / ف ِ ] ( حامص مرکب ) شکرافشانی. شکرپاشی. || کنایه از سخت شیرین زبانی. ( از یادداشت مؤلف ). شیرین سخنی:
دلم از تو چون نرنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکرفشانی.سعدی.و رجوع به شکرافشانی شود.
۱ - پخش شکر. ۲ - شیرین سخنی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نام آشفته ببر باری بگو طوطی شکر فشانی داشتم
💡 ای خواجه دگر شکر فشانی نکنی طوطی نرهد ز دام این فکر و هوس
💡 به دندان توگوهر را چه پیوند کجا او راست این شکر فشانی
💡 سنگ است و سفال بردل او گر بر سر او شکر فشانی
💡 شکر فشانی کلکت زرمح پرچم ریش چو پسته جمله دهان میشود بشکر خند
💡 زنگار گرفت و خون دل بسته ز غم تا از دهنت شکر فشانی دیدست