شر و شور
مترادفها
شور و حال، هیجان، ولع
متضادها
آرامش، سکون
لغت نامه دهخدا
شر و شور. [ ش َ رُ / ش َرْ رُ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب )فتنه و غوغا. جنگ و ستیز. جار و جنجال:
نه او کشته آید به جنگ و نه من
برآساید از شر و شور انجمن.فردوسی.زین دهر بیوفا که نزاید هگرز
جز شر و شور از شب آبستن.ناصرخسرو.گرنه مستی از ره مستان و شر و شورشان
دورتر شو تا بسر درناید اسبت ای پسر.ناصرخسرو.من نگویم همی که این شر و شور
از فلانی است یا ز بهمانی است.مسعودسعد.نیست پندار پر خود را صبور
تا پرش در نفکند در شر و شور.مولوی.اولاً وقت سحر زن این سحور
نیمشب نبود گه این شر و شور.مولوی.شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش.حافظ.|| گاه این ترکیب به عنوان صفت ( مسند ) برای اشخاص استعمال می شود: فلان کس شر و شور است. ( فرهنگ عامیانه ).
فرهنگ فارسی
فتنه و غوغا جنگ و ستیز جار و جنجال
جمله سازی با شر و شور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در سر بوالهوس نگر چون شر و شور میرود در دل ماست یار دل بر ره دور میرود
💡 بادهای را میبود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور
💡 حذر ز محفل یاران این زمانه حذر حذر ز خانهٔ زنبور یعنی از شر و شور
💡 چنبر چرخ و اختر شر و شور این چو حرّاقه دان و آن چو بلور
💡 شر و شور عدو از هیبت تو گشت هبا لاجرم در همه آفاق نه شورست و نه شر
💡 نبینی نشنوی هم چون کر و کور از آن انگیزی این چندین شر و شور