لغت نامه دهخدا
خشک بیخ. [ خ ُ ] ( ص مرکب ) ریشه خشک، بیخ خشک. چون:درخت خشک بیخ را هیزم شکن برید. || ( اِ مرکب ) خشک ریشه؛ ریشه وقتی که خشک شده باشد:
خشک بیخ آرزو را فتح باب از دیده ساز
کان گلستان را از این به نم نخواهی یافتن.خاقانی.
خشک بیخ. [ خ ُ ] ( ص مرکب ) ریشه خشک، بیخ خشک. چون:درخت خشک بیخ را هیزم شکن برید. || ( اِ مرکب ) خشک ریشه؛ ریشه وقتی که خشک شده باشد:
خشک بیخ آرزو را فتح باب از دیده ساز
کان گلستان را از این به نم نخواهی یافتن.خاقانی.
ریشه خشک بیخ خشک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برکند از دل چو ریزه خشک بیخ حزن را ناله های زار بد خواهش بآواز حزین