حق ناشناس

لغت نامه دهخدا

حق ناشناس. [ ح َ ش ِ ] ( نف مرکب ) کافر. کفور. ( منتهی الارب ). کنود. ناسپاس. بی سپاس. کافرنعمت:
وگر دیده زمین سازم که تا بردیده بخرامی
هنوز اندر ره عشقت بوم حق ناشناس ای جان.سوزنی.و گفتم دون است و بی سپاس و سفله و حق ناشناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد. ( گلستان ).
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما.حافظ.

فرهنگ عمید

آن که حق نعمت کسی را فراموش می کند و پاس نمی دارد.

فرهنگ فارسی

کافر ناسپاس

جمله سازی با حق ناشناس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 والی امر سخره ی اشرار ناس آه حق پایمال ز فرقه ی حق ناشناس آه

💡 ای صبا با هم‌نشینان امام ما بگو کی سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

💡 پاس حق هرگز مجو حق ناشناس هرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک

💡 (این سهو بین که دیده حق ناشناس من روی ترا برابر قرآن گرفته است)

💡 تا به باطل کس نیندیشد که آن حق ناشناس دل دو تا کرد و ثنا و شکر نه یکتا نهاد

💡 گل رحمت بود خودرو گیاه گلشن طبعش صفت امکان بود حق ناشناس نعمت خوانش

خطا یعنی چه؟
خطا یعنی چه؟
کاپل یعنی چه؟
کاپل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز