لغت نامه دهخدا
تیره رو. [ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) تیره رخ. تیره چهر. سیه روی. تیره روی:
زحل نحس و تیره روی نگر
کز بر مشتریش مستقر است.خاقانی.ز خورشید تا سایه موئی بود
که این روشن، آن تیره روئی بود.نظامی.رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیره رو. [ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) تیره رخ. تیره چهر. سیه روی. تیره روی:
زحل نحس و تیره روی نگر
کز بر مشتریش مستقر است.خاقانی.ز خورشید تا سایه موئی بود
که این روشن، آن تیره روئی بود.نظامی.رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
تیره رخ تیره چهر سیه روی تیره روی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو رایت چنین است مردان کین بخواه و مکن تیره روی زمین
💡 همیشه تا نشود کشته شمع مهر از باد مدام تا نشود تیره روی روز از آه
💡 بدو بد گهرخواجه زد نعره سخت که ای تیره رو بنده ی شوربخت
💡 هر زمان زان تیره تیره تیره روی ابر و میغ هر زمان زان خیره خیره خیره بوی مشک وبان
💡 ای بندهٔ تن، تو را چه بودهاست با خاطر تیره روی رخشان؟
💡 چنان بد که هیتال تیره روان به جادوگری کرده بد آن نشان