باسلیق

لغت نامه دهخدا

باسلیق. [ ] ( اِ ) آلت جنگ دریایی و از وسایل کشتیهای جنگی. ج، باسلیقات: و کان من معدات السفن الحربیة عندهم الزرد و الخود... و الباسلیقات و هی سلاسل فی رؤوسها رمانة حدید. ( تمدن اسلامی جرجی زیدان ج 1 ص 161 ).
باسلیق. [ س ِ ] ( یونانی، اِ ) معنی لغوی آن پادشاه عظیم است... و عجب که به ترکی هم باشلق بمعنی پادشاه و امیر و سردار است. ( از غیاث اللغات ) ( از آنندراج ) از یونانی باسیلیکوس بمعنی پادشاه. ( یادداشت مؤلف ). || شاهرگی در دست. ( ناظم الاطباء ). رگی است مشهور و معنی لغوی آن پادشاه عظیم است، چراکه این رگ از دل و جگر رسته است. ( از غیاث اللغات ) ( آنندراج ). در لغت یونان باسلیق پادشاه بزرگ را گویند و از بهر پیوستگی این رگ ( رگ باسلیق ) باندامهای شریف او را باسلیق نام کردند و اندر تن بجای پادشاهی بزرگ شناختند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). دوازده رگ اندر هر دو دست است. یکی قیفال و دیگر باسلیق وده رگ دیگر از آن دوازده رگ مرکب از شاخه های این دواصل. و از دوازده چهار باسلیق است اندر هر دستی دو،یکی را باسلیق مادیان گویند و دیگری را باسلیق ابطی. و دو رگ بزرگ که از جگر برآمده است یکی اصل باسلیق است دوم اصل قیفال، لکن قیفال بر کرانتر است و از دل دورتر است و باسلیق بر میان تر است و بدل نزدیک تر است و از جگر تا به چنبر گردن برآمده است و آنجا بدو بخش شده است یکی به دست راست در آمده است و دیگر به دست چپ، لکن هر بخشی پیش از آنکه به دست اندر آید بدو بخش دیگر گشته است، یک بخش کوچکتر و یک بخش بزرگترو بخش کوچک بسر اندر آمده است و بدماغ فرو رفته و چون فرش شده است او را و باز جمع شده است و از دماغ فروآمده و اندر سینه و کتف اندر آمده است و پراکنده شده و بخش بزرگ که به دست اندر آمده است اندر بغل دست بدو بخش شده است یکی باسلیق مادیان است و یکی باسلیق ابطی است و از هر یکی شاخی بسینه و دل و شش و حوالی آن اندر آمده و بفم معده و ثرب و حجاب نیز در آمده و تا بنزدیک شرج و تابساق قدم فرود آمده است و از بهر این است که فصد باسلیق علتهای جگر و سپرز و شش و علتهای حجابرا چون ذات الجنب و شوصه و همه دردهای سرین و زانو و ساق و قدم را سودمند بود و باسلیق از بهر آن گویند که اصل او که از جگر بر آمده است رگی سخت بزرگ است و به اندامهای شریف پیوسته است چون دل و دماغ و شش و حجاب. ( ذخیره خوارزمشاهی ):

فرهنگ عمید

شاهرگ بازو، سیاهرگ بزرگی در بازو که در قدیم از آن خون می گرفتند.

فرهنگ فارسی

( اسم ) سیاهرگی که بمحاذات محور بازو در زیر جلد قرار دارد و حجیم تر از سیاهرگ قیفال است و بدو سیاهرگ زند اسفل و میانی تقسیم میشود. این سیاهرگ مسیرش در زیر پوست در ۱/۳ فوقانی بازو با چشم کاملا مشهود است شاهرگ دست.
معنی لغوی آن پادشاه عظیم است

جمله سازی با باسلیق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در دونی برای زر نزنند باسلیق از برای سر نزنند

💡 تا ما به یاد خواجه دگر بار پر کنیم ار خون خوشه، اَکحَل و قیفال و باسلیق

💡 خشم تو از چشم دشمن بر گشاده باسلیق چشم چرخ از خاک پایت باسلیقون ساخته

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
الفت یعنی چه؟
الفت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز