حز

لغت نامه دهخدا

حز. [ح َ ز ز ] ( ع مص ) بریدن. بریدن سر یا اندامی دیگر. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). قطع. بریدن گیاه و موی و مثل آن. || خراشیدن. خراش دادن. || رخنه در چیزی افکندن. رخنه در چوب افکندن. ( تاج المصادر بیهقی ). || افزون شدن در شرف و کرم. || اندازه کردن. فرض و تقدیر کردن.
حز. [ ح َ ز ز ]( ع اِ ) رخنه و بریدگی در چیزی. فُرجَه. ج، حزوز. || نزد اطباء تفرق اتّصالی در وسط عضله بعرض. جدا ساختن پیوندیست که در وسط عضله میباشد از طریق پهنا. ( بحر الجواهر ). || رخنه کمان. ( مهذب الاسماء ). || وقت. هنگام. || زمین مغاک. || مرد زشت کلام. مرد درشت کلام.
حز. [ ح َ ز ز ] ( اِخ ) موضعی است به سراة که میان یمن و تهامه است و معدن لاژورد دارد، و سومین سراة به حساب آید. ( معجم البلدان ). رجوع به سراة شود.

فرهنگ فارسی

موضعی است به سراه که میان یمن و تهامه است و معدن لاژورد دارد

جمله سازی با حز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آخر نه حزین توام ای دوست وفا کو؟ دیری ست که خاطر ز غمت شاد ندارم

💡 مشتاب حزین این همه گستاخ، عنان کش میدان غمت هیچ ندانسته کران را

💡 یاد باد آنکه ز غمهای گرانمایه حزین کوه و صحرا خجل از ریزش مژگانم بود

💡 التفاتم نبود با سخن خویش حزین کو دماغی که کنم بو، گل گلزار بهشت؟

💡 به فسون سازی زاهد مرو از راه حزین مذهب عشق به تسبیح و مصلّا مفروش

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
سوپر یعنی چه؟
سوپر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز