بی درم

لغت نامه دهخدا

بی درم. [ دِ رَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + درم ) بی سیم. که درم ندارد. بی پول. فقیر:
اوحدی گر تو صد زبان داری
عاشق بی درم زبون باشد.اوحدی.محتشم را بمال مالش کن
بیدرم رابخون سگالش کن.نظامی.چرخ نه بر بی درمان میزند
قافله محتشمان می زند.نظامی.رجوع به درم شود.

فرهنگ فارسی

بی سیم ٠ که درم ندارد ٠ بی پول ٠ فقیر

جمله سازی با بی درم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با سخنور کار عیسی می کند درد سخن هست اگر این درد، بی درمان نمی ماند سخن

💡 چند از این دردهای بی درمان چند از این زهرهای بی تریاق

💡 دوای درد دل درد است و دارم مباد آن دم که بی درمان بمانم

💡 درد بی درمان فراق آمد وزین معلوم نیست هیچ صاحب درد را فی الجمله درمان فراق

💡 درد بی‌درمان مرا در جان ز تست هم دوای درد بی درمان تو باش

💡 کارِ هر دردِ دگر آسان است آه از این درد که بی درمان است

رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
عمیق یعنی چه؟
عمیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز