بی درمان

لغت نامه دهخدا

بیدرمان. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + درمان ) بدون درمان. بی علاج و لادوا. ( آنندراج ). بی چاره و لاعلاج. ( ناظم الاطباء ). بیچاره. غیرقابل علاج: درد بیدرمان؛ علاج ناشدنی. مرضی لاعلاج. ( یادداشت مؤلف ). درمان ناپذیر. و رجوع به درمان شود:
وگر ز درد بترسی حسد مکن که حکیم
مثل زند که حسد هست درد بی درمان.عنصری.موجب خاموشی من درد بی درمان و هجر بی پایان تست. ( سندبادنامه ص 74 ). درد بی درمان و محنت بی پایان بر دل و جان مستولی شده. ( سندبادنامه ص 188 ).
دل خاقانی از تو نامزد شد
بهر دردی که بی درمان می آید.خاقانی.علاج درد بی درمان ندانست
غم خود را سر و سامان ندانست.نظامی.ای زبان هم گنج بی پایان تویی
ای زبان هم درد بیدرمان تویی.مولوی.گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بیسامان بخندم.سعدی.

فرهنگ عمید

درد و مرضی که دوا نداشته باشد و قابل معالجه نباشد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بیچاره غیر قابل علاج. بیدرمانی عدم قابلیت علاج.

جمله سازی با بی درمان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر زمان قسم دل پر درد من صد هزاران درد بی درمان ز تو

💡 با طبیب درد ما گوی ای نسیم صبحدم آنکه نپذیرد علاجی درد بی درمان ماست

💡 عشق را دردی بباید بی قرار آن چنان دردی که بی درمان بود

💡 به مداوای طبیب از دل ما درد حبیب نتوان برد که دردی ست که بی درمان است

💡 درد بی درمان به مرگ تلخ شیرین می شود از طبیبان منت درمان کشیدن مشکل است

💡 به گوشم هر دم آید این ندا از طره جانان فراغت دارد از ناز طبیبان درد بی درمان

بی آزار یعنی چه؟
بی آزار یعنی چه؟
ایلی یعنی چه؟
ایلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز