بدمرد

لغت نامه دهخدا

بدمرد. [ ب َ م َ ] ( ص مرکب ) طالح. ( زمخشری ). ناجوانمرد. بدکار. مقابل نیک مرد:
برادی کشد زفت و بدمرد را
کند سرخ چون لاله رخ زرد را.اسدی.نیکمردان در این سرای همت شیران دارند و بدمردان فعل سگان. ( منتخب قابوسنامه ص 4 ).
بناخوبتر صورتی شرح داد
که بدمرد را نیک روزی مباد.سعدی ( بوستان ).که بدمرد را خصم خود می کنی
وگر نیکمرد است بد می کنی.سعدی ( بوستان ).نه هرگز شنیدیم در عمر خویش
که بدمرد را نیکی آید به پیش.سعدی.|| بدمزاج. تندخوی. کژخلق. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با بدمرد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه هرگز شنیدیم در عمر خویش که بدمرد را نیکی آمد به پیش

💡 غره مشو که خواجه به نیکی ستایدت بدمردی زمانه تو را نیک مرد کرد

💡 که بدمرد را خصم خود می‌کنی وگر نیکمرد است بد می‌کنی

💡 چون ازاین گشت فارغ آن بدمرد قصد جان امیر حیدر کرد

رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز