رخ زرد

لغت نامه دهخدا

رخ زرد. [ رُ زَ ] ( ص مرکب ) زردرخ. زردروی. که روی زرددارد. که دارای رخساری زرد است. زردرو:
به رادی کشد زفت و بد مرد را
کند سرخ چون لاله رخ زرد را.اسدی.آن جام جم پرورد کو؟ آن شاهد رخ زرد کو؟
آن عیسی هر درد کو؟ تریاق بیمار آمده.خاقانی.چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک اندک در دل او سرد شد.مولوی.- رخ زرد گشتن؛ زردروی شدن. روی زرد گشتن. روی زرد شدن:
شهرشهر و خانه خانه قصه کرد
نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد.مولوی.

فرهنگ فارسی

زرد رخ زرد روی که روی زرد دارد

جمله سازی با رخ زرد

💡 نه اشک روان نه رخ زردی اللّه اللّه تو چه بی دردی

💡 خاک آن در طلیم تا بنهم رخ آنجا که رخ زرد مرا نیست جز آن دریایست

💡 چشم بی‌خوابشان بر آن رخ زرد کرده از اشک مردمک را مرد

💡 گر لاف عشق می زنم ای خواجه طعن چیست اینک سرشک سرخ و رخ زرد من گواه

💡 بیمار درد را که دوا درد دیگر است هر ساعتش ز درد رخ زرد دیگر است

💡 به پیش قاضی عشاق در قضیهٔ عشق عبید را رخ زرد است و اشگ سرخ گواه

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
آویزون یعنی چه؟
آویزون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز