با فرارسیدن لحظه موعود قیامت، جایی که جهان مادی با تحولی شگرف به پایان میرسد و سپس با دمیدن دومین صور، حیات مجدد برای تمامی خلایق آغاز میگردد، انسان غافل و منکر معاد با حقیقتی گریزناپذیر روبهرو میشود. در آن هنگامه عظیم، اولین کلامی که از زبان انسانِ گرفتار به ویژه آنانی که در دنیا برانگیختن مردگان را انکار میکردند صادر میشود، ندای حیرتزدهای است: «یَوْمَئِذٍ یَقُولُ الْإِنسَانُ أَیْنَ الْمَفَرُّ؟» (آن روز انسان میگوید: راه فرار کجاست؟). این پرسش، نه یک درخواست ساده، بلکه بازتابی از اوج درماندگی، کبر و انکار پیشین است؛ انسان در این لحظه، با درک عظمت حسابرسی، به صورت غریزی به دنبال راهی برای گریز از مجازات اعمال خود میگردد.
پاسخ خداوند به این فریاد اضطرابآمیز، پاسخی مطلق و بدون تردید است: «کَلَّا لَا وَزَرَ» (هرگز چنین نیست، هیچ پناهی وجود ندارد). این جمله کوتاه، تمام امیدهای واهی برای پناه جستن را در نطفه خفه میکند. همانطور که در این دنیای فانی، هنگام بروز خطر یا حادثهای مهیب، اولین واکنش، جستجوی ملجأ و پناهگاه است، انسان مجرم گمان میکند که در آن صحنه نیز میتواند با توسل به قدرت، ثروت یا هرگونه حیلتی، خود را پنهان سازد. اما قیامت، عرصهای است که تمامی توجیهات و مکانیزمهای دفاعی دنیوی در برابر قدرت مطلق الهی بیاثر شده و وِزْر (پناهگاه یا سنگری برای دفع عذاب) برای انکارکنندگان معاد مفهومی ندارد.
علت این جستجوی مأیوسانه، نه صرفاً ترس از ناشناختهها، بلکه سنگینی بار گناهان و اعمال انباشتهشده در پرونده اعمال است. انسان کافر و ستمکار که در دنیا ارزش روز جزا را ناچیز شمرده بود، اکنون خود را در مقابل محکمه عدل الهی مییابد؛ شرم ناشی از آشکار شدن باطن اعمال، همراه با ترس از عذاب سرمدی، نیروی محرکهای برای طلب فرار است. اما این طلب، حکایت از درکی ناقص از ماهیت آن روز دارد؛ روز قیامت، روز تجلی حقیقت است که در آن، هر کس تنها بار گناه خویش را بر دوش میکشد و راهی برای فرار یا فرافکنی باقی نمیماند.